۳۰ مطلب با موضوع «عاشقانه» ثبت شده است

دیدار با خدا


ذهنتان را از آرزوی دیدار خداوند لبریز کنید،

با او باشید،

او را بپرستید،

او را تجلیل و تکریم کنید

و طعم شکوه، جلال، عظمت و اقتدارش را بچشید

که بالاتر و برتر از این، هیچ خوشی و سعادتی وجود ندارد.


منبع:سایت روزانه

  • محسن رحمانی
  • پنجشنبه ۹ خرداد ۹۸

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو...

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

نه شرابی که مست کنی

نه افیونی که خمار کنی


تو خود عشــــــــــــــــــــــــــقی

دنیا را ویران میکنی




  • محسن رحمانی
  • يكشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۸

عشق یعنی او

نشستم پشت میز ومحو خوندن کتابم که دیدم اومده بالای سرم وایساده اونم با لبای آویزون بهم نگاه میکنه آخ که نگاش وچشاش چه معصومانست

با اون چشماش انگار با یه حالتی کودکانه چیزی از من میخواست انگشتای دستش رو در هم قفل کرده بود موهاشو با یا حالتی خوشگل به صورت کج

حالت داده بود چه محشر شده بود حالت موهاش به صورتش یه حالت بچه گانه داده بود و دوست داشتنی .چشماش حالت یه دختر بچه ی کوچولو

که با التماس چیزی رو میخواد بود . گفتم جون دلم عزیزم چی شده چیزی میخوای ؟ لباش و برچیدگفت اوهوم وهمزمان سرشو تکون داد .گفتم چی میخوای خوشگلم ؟


گفت حوصلم سر رفته ؟

گفتم الهی فدات بشم من پاشو لباستو بپوش بریم بیرون .


گفت واقعا ؟


گفتم اوهوم یهو انگار از خوشحالی بال در اورده باشه خوشحال وسرمست و درحالی که میخندید دستاشو باز کردو پریدو بوسم کردو بغلم کرد .

بعد که ازم جدا شد دیدم داره به لپام نگاه میکنه وخنده ریزی میکنه وسریع پرید تو اتاق تا لباس بپوشه .

من که معنی نگاش به لپامو و خندش رو نفهمیدم بی اهمییت کتابمو بستم گذاشتم روی میز رفتم به سمت حیاط چه هوای خوبی بود .

یه کش و قوسی به بدنم دادم وبه سمت گل رز قرمزی که تو باغچه بود وعمیق بو کشیدم .

برگشتم تو خونه دیدم آماده شده وبا لبخند نگام می کنه وتوچارچوب در واستاده به سمتش رفتم بغلش کردمو بوسه ای برگونه هاش زدم و رفتم

که لباس بپوشم . از جلو آیینه  که عبور کردم یه لحظه روی لپام جای چیزی قرمزدیدم گفتم این چیه برگشتم به سمت آیینه ونگاه کردم ویادم اومد

ماجرا چیه وخنده ای بر لبانم اومدو دلیل خنده یار را متوجه شدم واز شیطنتش خندم گرفت .جای لبای رژلبی یار برگونه هایم هنگام بوسه

شیرینش برجای مونده بود .آخ چه زیبا ودلربا بود جای لبهایش بر گونه هایم .

توی پارک دست به دست هم قدمزنان میرفتیم که چشمش به گلهای زیبای با غچه افتاد ،گفت میشه ؟

گفتم چی عزیز دلم ؟

گفت عکس.

گفتم آره وبا خوشحالی به سمت گلها رفت وژست گرفت وانگشتهای اشارش  را یکی به سمت بالا ویکی به سمت دیگری گرفت و سرشو کج

گرفت و لبخند همیشگی زیبایش را بر لب آورد و چلیک صدای عکس گرفتن .


روی نیمکت مشغول کتاب خوندن بودم یار هم مشغول جمع کردن بهار نارنج بود که  یه لحظه  دیدم غیبش زده واثری از اون نیست گفتم حتما

بچه ای دیده ومشغول بازی با اون بچست خیلی به بچه ها علاقه خاصی داره .

که دیدم پشت گردنم خیس شد ویهو یه عالمه آب ریخته شد تو لباسم سریع بلند شدم و یار را دیدم که پشت سرم وایساده وداره به من میخنده

وشیطنت رو از چشماش میخونم به سمتش دویدم اونم جیغ بلندی کشید و فرار کرد چون کفشاش پاشنه دار بود نتوست در بره وسریع گرفتمش

کاسه آب رو از دستش گرفتم وبردم بالای سرش درحالی که هنوز اشک خنده در چشماش بود گفت نریزی ها می کشمت اگه ریختی

وخخخ من آب وریختم پشت سرش و سریع در آغوشش گرفتم .

  • محسن رحمانی
  • يكشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۸

این کلیپو ببینید نظرتونو بگید

نظر یادتون نره.

 

 

 

 

  • محسن رحمانی
  • شنبه ۳۱ فروردين ۹۸

سلطان غم مادر....

سنگ صبور

چشم وچراغ

همه و جود

مادر...


ماردم دوستت دارمممممممممممم .



هرچقدر به مادرتون ارادت دارید همین الان یه پست بذارو تشکر کن ازش :)



قدرشونو بدونیم :)



عشق یعنی مادر.


مادرم دوستت دارم :)



  • محسن رحمانی
  • جمعه ۷ دی ۹۷

می توان

میتوان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

میتوان درباره گل حرف زد

صاف وساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

میتوان با او صمیمی حرف زد


  • محسن رحمانی
  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

همیشه بدان

این فریادیست از سوی قلب من، دوستت دارم عشق من. این احساسیت از سوی قلب من ، همیشه بدان که تا ابد نه من بی تو هستم نه تو بی من!

  • محسن رحمانی
  • چهارشنبه ۲۰ تیر ۹۷

ای همیشه جاودانه

ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم

غصه معنایی نداره تا تو میخندی برایم

پیش تو از یاد بردم روزهای سختی ام را

عشق مدیون تو هستم لحظه ی خوشبختی ام را



  • محسن رحمانی
  • دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷

چشم دلفریب تو...



ای چشم تو دلفریب و جادو
در چشم تو خیره چشم آهو

در چشم منی و غایب از چشم
زآن چشم همی‌کنم به هر سو

صد چشمه ز چشم من گشاید
چون چشم برافکنم بر آن رو

چشمم بستی به زلف دلبند
هوشم بردی به چشم جادو

هر شب چو چراغ چشم دارم
تا چشم من و چراغ من کو

این چشم و دهان و گردن و گوش
چشمت مرساد و دست و بازو

مه گر چه به چشم خلق زیباست
تو خوبتری به چشم و ابرو

با این همه چشم زنگی شب
چشم سیه تو راست هندو

سعدی به دو چشم تو که دارد
چشمی و هزار دانه لولو

سعدی




  • محسن رحمانی
  • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

ای وای دل دیوونه تا کی اسیر بمونه [آیکن قلب]

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • محسن رحمانی
  • جمعه ۱۸ خرداد ۹۷