روزهای زندگی من

السلام علیک یا صاحب الزمان (عج)

روزهای زندگی من

السلام علیک یا صاحب الزمان (عج)

پیام های کوتاه
  • ۲۲ شهریور ۹۶ , ۱۵:۱۹
    مشهد
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

رمان مریم قسمت دوم

چهارشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ب.ظ

"بسم الله الرحمن الرحیم"




هردوباهم واردکافی شاپ شدند،امیدمیزخالی درکناربخاری دیدوگفت بریم اونجا.

موسیقی دلنوازوزیبایی درحال پخش بودگوشه واطراف زوجهایی مشغول گفتگو بودند.

امید:مریم چی میخوری سفارش بدم .

مریم:من چای میخورم .

امید:گل گفتی تواین هوای سردچای می چسبه باکیک.وچای وکیک سفارش داد.

مریم:خوب بگو؟

امید:چی بگم؟

مریم:مگه نگفتی بامن میخوای صحبت کنی؟

امید:آره بزارچای روبیارن بخوریم گرم شیم.حسابی سردمه.

مریم:هه تو که میخواستی تو ایستگاه اتوبوس وزیرچتربامن صحبت کنی؟

امیدلبخندی زدو گفت آره اونوقت قندیل میبستیم ،بعدبایدبابیل مکانیکی جمعمون میکردن.

مریم:امیدددددددد!

امید:ببخشید.

وقتی چای وکیک روآوردن امیدباولع شروع به خوردن کرد.مریم که ازباولع خوردن امیدچشماش گرد

شده بود وباتعجب نگاش میکرد گفت:تو ازقعطی اومدی؟!

آره دیشب چیزی نخوردم صبح هم صبحانه نخوردم .

زشته همه دارن نگامون میکنندالان میگن اینافرهنگ کافی شاپ نشینی ندارن.

امیدزدزیرخنده وگفت فرهنگ کافی شاپ نشینی؟!

آره.

به حق چیزهای نشنیده!

امیدددد خودتو مسخره کن .

ببخشید.خوب آخه حرفهای عجیب غریب میزنی!

هیچم عجیب وغریب نیست.

بخور مریم خوشمزست ازدست میدی پشیمون میشیااااااااا.

بادهان پرحرف نزن .

چشم.بخور.

نچ نمیخورم.

بخورتاتعریف کنم.

بفرما خوردم بگو.

میخوام دوباره بیام خواستگاری.

مریم سرفه ای کردو گفت :خواستگاری؟؟؟؟!!

آره.

دیوونه شدی ؟مگه میخوای دوباره بابام پرتت کنه بیرون.

نچ نمیکنه.

میکنه مگه یادت رفت به این زودی اون شبو.

اون شب فرق میکرد.اون شب عصبانی بود.

الانم بیای عصبانی میشه وپرتت میکنه بیرون.

خوب تو نزار.

نمیشه .

چرا؟

برای چی بایداین کاروبکنم؟

چون به من علاقه داری.

نچ ندارم.

چراداری اگه نداری پس الان اینجاچیکارمیکنی؟

خوب معلومه چون نمیخوام دیوونه بازی دربیاری وخونت گردن من بیفته.

دروغ میگی داری .اگه نداشتی پس چراقبلا قبول کردی زنم شی.

نچ نمیگم .اون موقع خام بودم وازروی بی اطلاعی حاظرشدم زن شمابشم.

دروغ مگی.

نچ.

دروغ میگی.

مریم جیغ کوتاهی کشیدو گفت :نچ نچ نچ ندارم دوست ندارم.

امیدکه هم ناراحت شده بودوهم کلافه شکست وپذیرفت ودیگه چیزی نگفت.

چندلحظه سکوت بینشون برقرارشد.

مریم به بیرون نگاه کردو رهگذران راکه سریع دررفت وآمدبودن وبرای اینکه خیس نشوندبه زیر

سایبان مغازه هاپناه میبردندراازنظرگذراند.

امیدسکوت وشکست گفت ولی مهم نیست بیرونم کنه من میام خواستگاری.

مریم نگاه غضبناکی به اون کردو گفت تنت میخواره نه؟!

آره.

دیوونه .



  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۵/۰۵/۲۷
  • ۱۷۵ نمایش
  • محسن رحمانی

نظرات (۵)

از این دیوونه گفتنش عشق میباره اصلا :)
  • دختر اسمانی
  • ((: ادامش
    پاسخ:
    :)
    خیلی عالیه :)
    خیلییییییییی عالییییی
    مرسی ^_^
    پاسخ:
    خواهش میکنم.
  • •°*”˜♫ raha ♫˜”*°•
  • چه جالب ... پس خودتون مینویسین ... 
    حتما میخونمشون ... 
    پاسخ:
    بله .
    سپاس.
  • محمد آذرکار
  • سپاس.
    پاسخ:
    خواهش میکنم.
    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.